Friday, June 1, 2007

نوشته های من داستان است . همين و بس . هر چند نوشته های من قابل باورند . کافيست چشمت را باز کنی تا ببينی هزار تا زن مثل من هر روز بيدار می شوند . توی خيابان ها قدم می زنند . از دست فروش ها گل می خرند و بر می گردند خانه ... فلسفهء وجود يک دختر کوچولو ، دختری که صبرش زياد است ، عطر زنانه ای که اين جا می دهد ، نفرتی که نمی دانم قرار است تا کجای دنيا با خودم ببرم و چه و چه . ای کاش یه روزی تو هم اینجا را بخوانی گاهی فکر می کنم اگه این روزگار لعنتی من و تو رو از هم جدا نمی کرد و تو همیشه به من وصل بودی چقدر می توانستم خودمو بهت بشناسونم
فکر می کنم به این که چند تا زن مثل من شانس می آورند بنویسند و خودشان را خالی کنند، آنقدر این روزهای آخر سرگرم کارهای خونه و فکر کردن به تو بودم که یادم رفته بود یه زمانی بلد بودم بنویسم، بلد بودم حرف بزنم و فکر کنم ، یعنی می دونی همه اش تقصیر منم نبود اونم نمی گذاشت من خودم باشم. من هم حوصلهء بحث کردن با يک مرد که فقط می خواست حرف خودش باشد را نداشتم ! دلخوشیم تو اون روزها این بود که فقط برایت آواز بخونم و بعضی وقت ها تند و تند و پنهانی چند خطی بنویسم. من زیر بار زندگی له می شدم و تنها دلخوشیم تو بودی
می دونی این چند سال تو جاهای مختلفی نوشتم اما همیشه مجبور بودم یا اون نوشته ها را قایم کنم یا قضاوت و کنجکاوی کسی باعث می شد من از نوشتن منصرف بشم اما تو این سال ها هیچ کس نتوانست نوشتن را ازم بگیره
اين ها را گفتم تا بدانی هميشه « فردا » آن چيزی نيست که من و تو دلمان می خواهد ! کسی چه می دونه شاید بعدها اینجا را خوندی و بهتر توانستی من رو بشناسی

No comments: